تبليغاتX
پشت کنکوری ها
فرناز:چقدر زود گذشت...انگار همین ۲ سال پیش بود!!!

سبا:خب آی کیو ۲ سال پیش بود دیگهولی راست میگی خیلی زود گذشت

فرناز:چقدر خوش گذشتدوران پیش دانشگاهی رو میگم . خیلی حال داد چقدر خاطره ساختیم

سبا:آره ولی به نظره تو اگه خاطراتمون رو تو وبلاگ بنویسیم هنوز کسی هست که مثله اون موقع ها بیاد بخونشون؟همه رفتن یا اینکه دیگه حوصله ی آپ کردن ندارن!

فرناز:عیب نداره سبا جون اینا یادگاری از ما می مونه بعدن به نوه نتیجه هامون نیشون میدیم

سبا:چی میدیم؟یه بار دیگه بگو...نیشون؟؟؟ببین فرناز تو دیگه الان دانشجوی این مملکتی هنوز یاد نگرفتی...!!قابل توجه دوستان و نوه های گلماین فری خانم به نشون میگه نیشون؟؟!!هرچی بهش میگم یاد نمی گیره

فرناز: إ سباالان که وقته این حرفا نیست بیا بریم سره اصل مطلب!

سبا:بریم...خب نظره شما چند تا سکه است؟؟؟

فرناز:عروس رفته گل بچینه!!

سبا:مبارکه............تولده دوباره ی وبلاگمونو میگم .خیلی دلم براش تنگیده بود

فرناز:منم همین طور. بیا به بینندگان عزیز سلام عرض کنیم.

سلام به دوستای گلم ونوه نتیجه های عزیزم

ما با یه تاخیر کوچولو(در حده ۲ سال) دوباره مهمون خونه هاتون شدیم !!من  و سبا جون دیگه پشت کنکوری نیستیم.دیگه کم کم باید اسم وبلاگو عوض کنیم .یه چیز تو مایه های بعد کنکوریها!!اصلا شما یه اسم خوب براش پیدا کنید و به شماره ی ۳۰۰۰۰۲۰۶ پیامک بدین

به بهترین اسم پیشنهادی جاییزه میدیم(اون هم از نوع معنوی)

راستی دلم واسه ی همتون تنگ شدهاین ۲ سال که نبودیم یاد همه ی شما بودیم .

اگه خدا خواست و عمری باقی موند و باز هم آپ کردیم در پست بعدی بهتون میگیم تو این ۲ سال چه اتفاقایی افتاد کنکورمون چی شد؟؟!!چه خاطراتی ساختیمو.....

با ما همراه باشید

اگه به ما سر بزنید خوشحال میشیم

فعلن

بای

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:11  توسط 2 تا با مرام | 

سلام  سلام ،

حالتون چطوره؟ خوبید؟ چه خبر؟ دیگه چه خبر ؟؟؟....

نمی دونم این دفعه کدوم خاطره رو بنویسم؟! یه عالمه خاطره ی تلخ و شیرین داریم که هر وقت یادشون میفتم کلی می خندم ...... چه روزایی بود

حالا به نظر شما کدوم رو بنویسم بهتره؟ اون روز که زدیم با توپ والیبال مهتابی کلاسو شکستیم ...

 

یا اون روز که همراه بچه های اون یکی کلاس از مدرسه زدیم بیرون وباهاشون رفتیم موزه *

( جا داره اینجا یه توضیح بدم : بچه های رشته ی انسانی رو واسه درس تاریخ داشتن میبردن موزه ی ایران باستان ، ما هم دیدیم معلممون نیومده نیومده قاطیشون شدیم و ما هم باشون رفتیم... البته به سختی رفتیم چون اونجا هم همش باید قایم میشدیم که معلمشون ما رو نبینه )

 

یه سری هم در حال تقلب کردن بودیم معلم اومد بالا سرمون و زد پشت سبا....

سبا هم ترسید و گفت : خانم به خدا تقلب نکردیم ... بعد هم معلم گفت : چی میگی؟ میخواستم ببینم این چیه پشت مقنعه ات نوشته !!! میدونید چی نوشته بود؟  حدس بزنید 

چون نمی خوام این پست زیار طولانی شه خودم میگم ...اول سال با لاک غلط گیر پشت مقنعش نوشتم  سبا فضول ..:دی

بیچاره سبا 600 بار مقنعشو شست ولی پاک نشد

خلاصه اینجوری دیگه .... الکی الکی خودشو لــــــــو داد :دی

 

آهان ، یه سری هم امتحان هندسه داشتیم سبا نتونسته بود بخونه ... ما هم اومدیم دست راست سبا رو با  باند بستیم و سبا به معلممون گفت که تاندون دستش کشیده شده نمیتونه بنویسه:دی قرار شد سبا بعدا امتحان بده

 

یه روز هم یکی از دوستامون به نام سارا – ن  نتونسته بود درس بخونه ... املا داشتیم

من 2 تا برگه برداشتم و هر کلمه ای که معلمه میگفت تو هر دوتاش مینوشتم ...آخر هم سارا اون برگه رو داد و نمره ی کامل گرفت...

 

مثلا میخواستم طولانی نشه .... خب چب کار کنم کلی خاطره داریم

کم کم مدرسه ها داره باز میشه   چیزی نمونده .... 4 ، 5 روز

ما ( فرناز و سبا ) امسال میریم سوم دبیرستان ، نتیجه میگیریم که امسال امتحان نهایی داریم و نمرش تو کنکور تاثیر داره  واسه همینم باید ( بلانسبت شما ها ) خر بزنیم .

یه برنامه هایی هم داریم واسه اینکه درست حسابی درس بخونیم ... امیدوارم بتونیم عملیش کنیم

( عملیش کنیم یعنی اجراش کنیم نه اینکه معتادش کنیم :دی )

از همین جا هم میخوام ازتون تشکر کنم و بگم که ما همتون رو دوست داریم و همیشه به یادتونیم.

 

 

راستی اون کسی هم که بهتون گفتم تو تنظیم پست ها کمکمون میکنه ( هیچ کدومتون هم درست حدس نزدین) کسی نیست جز .... همون داش بهااار سابق ...:دی همون که رفت ( ما که آخر نفهمیدیم رفت یا نرفت )

بهااار خانوم شیرینی گواهینامه ندادی یادت باشه ( ساندیس دادی ، قبول نیست )

 

میخوام بگم که ما داریم میریم ولی نه واسه همیشه ، شاید یه روز باز بیایم ، شاید اگه امسال یه خاطره قشنگ داشتیم اگه وقت شد اینجا رو آپ کنیم ، شاید هم دیگه هیچ وقت نیایم اینجا ....ولی خب مطمئناً اگه برنگردیم هم هیچ کدومتون رو هیچ وقت فراموش نمیکنیم

 

*دوستت دارم ، نه تنها به خاطر آنچه هستی ، بلکه برای آنچه که هستم هنگامیکه با تو ام *

 

با آرزوی بهترینها

دوستدار همه ی شما  ......................... فرناز   &  سبـا

 

بای بای

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 11:54  توسط 2 تا با مرام | 

سلام ،   ما باز با یه خاطره ی جدید به خونه هاتون اومدیم تا مهمونه دلای مهربونتون بشیم ...

 

بعنوان مقدمه یه نکته ای رو بد نیست یاد آوری کنم ، اونم این که ما یعنی فرناز و سبا 17 سالمونه ...آخه بعضیا شایعه درست کرده بودن که اینا سنشون بیشتره و این حرفا ... دست اجنبی تو کار بوده ؟! بشنوید و باور نکنید

 

و حالا   فرنـاز و سبـا تقدیم می کنند :

 

یه روزه بهاری که معلوم نیست پشه ها کجا رفتن رو در نظر بگیرید ... یه روز که کنفرانس شیمی داشته باشی و دیشبش هم تولد دوستت بودی !!! وقت نکردی لای کتابو باز کنی چه برسه بخوای چند صفحه رو حفظ کنی .

بــله !؟ توی اون روز بهاری که البته بی مناسبت هم نبود ما کنفرانس شیمی داشتیم .

ولی شانسی که آوردیم این بود که صبح تو نماز خونه برنامه داشتیم

آخه میلاد با سعادت یکی از امامها بود ( حالا هرکی اسمش میلاده بیاد از جروشا کادوشو بگیره )

تو نماز خونه یه گوشه نشستیم و رفتیم تو کتاب ...(کتونها ، ستونها ، آمید ها ...؟؟!!!)

از اون ور هم بچه ها داشتن هسابی دست میزدن و مولودی میخوندن ....(یه چیز تو مایه های ستاره بریزید،ستاره بریزید...)

بعضیا هم در حال شکار کردن شکلات تو هوا بودن

ما نه تنها درس رو نمی فهمیدیم بلکه همون 4 تا کلمه یی که خونده بودیم هم داشت تو ذهنمون قاطی میشد

فرناز: حالا چرا این زنه که مولودی می خونه اینجا شوکولات نمی شوته ؟؟

سبــا: نمی دونم ، شاید بازم دست اجنبی تو کاره ؟! ( ایول اجنبی ) بابا فرناز جون بیخیال شکلات ... درسو بچسب.

 

...........................................................................................................................................

 

نه نمیشه ... اصلن درس رو نمیفهمم ... باید یه فکر دیگه بکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما چند تا راه داشتیم :

  1. تو اون شولوغ پولوغی به زور بخونیمو بریم سر کلاس کنفرانس بدیم.
  2. یه جوری بپیچونیم ... مثلا خودمونو بزنیم به مریضی .
  3. به زور بخونیم تو اون شولوغ پولوغی و بریم سر کلاس کنفرانس بدیم .
  4. خودمونو بزنیم به مریضی ، خلاصه بپیچونیم .
  5. گزینه ی 1 و 2 صحیح است .
  6. گزینه ی 3 و 4 نا درست است .

 

پس در اصل ما 6 تا راه داشتیم که 7 تا میشن با دون دون .

حالا چی کار کنیم؟ کاش خونده بودیم ؟ ! عجب بساطیه ؟؟؟؟

 

فرناز : سبــا .... سبـــا ....!!!

سبــا : چیه بابا ؟ دارم فکر می کنم ببینم چه خاکی بریزیم تو سرمون .

فرناز : خاک تو سر صددام ، من یه فکری دارم .

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نقشه رو در گوشه سبا گفتم ، یهو لبخندی زد ... برق خوشحالی رو تو چشماش دیدم

فرناز : بچه بپر برقو خاموش کن ، الان ساعته اوج مصرفه

4 لامپه اضافی خاموش = ؟؟؟

 

خلاصه ما منتظر نشستیم  تا برنامه تموم شد ... گولّه زدیم بیرون و نقشمونو عملی کردیم

چی؟ چی کار کردیم؟ آهــان... لنگه کفش معلم شیمی رو برداشتیم و انداختیم تو سطل آشغاله بیرونه در نماز خونه

مقادیری کاغذ هم چپوندیم روش

اینجا جا داره یه شعر براتون بخونم :

همشهریه عزیز ، آشغال رو دور نریز ،

                                          راستی که قیمتیست ، آشغال زباله نیست

همشهریه عزیز ...!!! کفش هم زباله نیست

 

بریم سر خاطره

کفش این خانم لنگه نداشت ... آخرش بود .... هم بو میداد هم خیلی زشت بود ... ؟!!

بیخیال بابا ... بحث داره به غیبت کشیده میشه ... بهتره ادامشو بگم

ما همونجا وایسادیم تا وقتی خانمه میاد دنباله کفشش بهش بخندیم ( چقدر بگم خط داره ترقه؟ بابا به هم نخندید دیگه !...

با شمام ! آره؟ شما که میای اینجا خاطره های ما رو میخونی و کلی حال میکنی ولی یه مشت تو دهنه آمریکا نمی زنی )

این خانم با چند تا از همکاراش داشتن دنباله کفش میگشتن

که یهو حس انسان دوستانه ی ما گل کرد....

بهش گفتیم : خانم بیا کفشه منو بپوش ... خانم طارف نکن بیا کفشه منو پات کن

خانم قر  نیا  اینو بپوش دیگه

خانم ما هم مثله پسر خودتون (!) این لنگه کفشه ما رو به غلامی قبول کن و بپوش

خانم : مرسی بچه ها ... برید سر کلاس

فرناز و سبا : به درک نپوش ( البته تو دلمون)

 

تو همین کش و قوس ها کلی از وقت کلاس رفت حدودا 30 دقیقه

بعد سبا یواشکی کفشو برداشت و رفت بیرون و بعد از 2 یا 3 دقیقه بدو بدو اومد و گفت :

یافتم ، یافتم

خانم مژدگونی به ... پیداش کردم ... افتاده بود زیره میز تو راهروی پایین

منم اون ور وایساده بودم و داشتم از خنده میمردم

آقا این سبا یه فیلمیه ... دوومی نداره

 

رفتیم تو کلاس و به خانمه گیر دادیم حالا که کفشتو پیدا کردیم بهمون یه دونه 20 بده

ولی خسیس زیره بار نرفت ... آخر سر به یه مثبت هم قانع شده بودیم ولی مارمولک بهمون مثبت هم نداد

... منم بهش گفتم : حد اقل یه منفی بده دلمون خوش باشه ... ولی خینمه گفت : تو و سبا ستونه منفی هاتون پر شده وگرنه منفی بهتون میدادم

می خواستم همون جا نانچیکومو از تو کیفم در بیارم بزنم تو سرش ....ولی سبا نزاشت

نترسید بابا من خطری نیستم ... نانچیکو کجا بود

 

ما اون روز درس زندگی آموختیم و حسابی پخته شدیم

( این حسابی ربطی به اون دکتر حسابی نداره فکره بد نکنید)

 

حالا من ازتون چند تا سوال میپرسم ببینم این پست رو خوب خوندین یا نه

 

کمیل ... آره تو ... پاشو جواب بده

مربی تیم چلسی در سال 1926 چه کسی بود؟؟

چی؟ نمی دونی؟ بزنمت ؟ فردا با بابات میای

من که گفتم سوال خارج از متن هم میاد  ...خوب بخونید ...؟!

 

خب دیگه ... خوشحال شدید ما آپ کردیم  میدونم

 

فعلن بای بای

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:24  توسط 2 تا با مرام |